آزاد

این وبلاگ بیانگر نظرات نویسنده است

هنرمند فقید پرویز شاپور: "چون عرضه خودکشی ندارم، زنده ام"

 با خبر شدم که یکی از جوانان شهرمان دست به خودکشی زده است. از گوشه و کنار شهر کوچک بافق، کم کم صدای خبرهای خودکشی بلند تر و بلندتر می شود.
اگر چه صاحب نظران می گویند که علت خودکشی بیش از هر چیز، بیماری های روانی و به خصوص افسردگی شدید است،و گروهی نیز بر این باورند که خودکشی ریشه های ژنتیک دارداما تحقیقات انجام شده در کشور از تغییر علت خودکشی در ایران خبر می دهد.
 
بر اساس تحقیق انجام شده در بیمارستان رازی رشت ،از مجموع 240 نفری که پس از اقدام به خودکشی به این بیمارستان منتقل شده اند؛"مهمترين علل زمينه ساز خودکشي در اين مطالعه اختلافات خانوادگي (54.6 درصد)، مشکلات عاطفي (18.8 درصد)، مشکلات اقتصادي (8.3 درصد)،مشکلات جسمي و روحي (7.9 درصد) و ساير علل (7.9 درصد) بود و در 2.5 درصد موارد علت خاصي وجود نداشت.
محققان در جریان این پژوهش هم چنین تاکید کرده اند که"تفاوت علل زمينه ساز در متاهلين و غير متاهلين از نظر آماري معني دار بود"ه است،آنها در نتیجه تحقیق خود تاکید کرده اند که "اختلاف خانوادگي مهمترين عامل زمينه ساز خودکشي است که بيانگر لزوم ايجاد مراکز مشاوره براي نوجوانان جهت شناخت نيازهايشان، پاسخ به پرسشها و ارائه راهنمايي و حمايت از آنهاست" (البته این سازمانها در آمریکا تعدادشان به بیش از ۳۸۰ می رسد).
"مشکلات عاطفي" دومين عامل خودکشی عنوان شده که جوانان را تهديد مي کند،و توصیه شده که" جوانان بايد تشويق به يافتن کمکهاي تخصصي شده و ضمن بيان دقيق احساساتشان به فرد متخصص، راهنمايي مناسب را دريافت نمايند".
در تحقیق مشابهی که توسط پنج کارشناس دانشگاه علوم پزشکی بهشتی تهران،درباره علت خودکشی در سال های اخیر انجام شده؛"بستگان فرد درگذشته تنها در 32 درصد موارد بيماري رواني را علت خودکشي مي دانستند و فقط 4 درصد افراد سابقه مراجعه به روانپزشک داشتند".
گروهی دیگر از پژوهشگران بخش روانپزشکی دانشگاه علوم پزشکي و خدمات بهداشتي درماني مازندران نیز در تحقیق مشابهی بر روی خودسوزی در استان مازندران که به یکی از روش های اصلی خودکشی در ایران بدل شده به این نتیجه رسیده اند که از میان 318 مورد خودسوزی مورد مطالعه در طی سه سال که 83 در صد قربانیان ان زنان بوده اند،بیش از "62 در صد آنها بطور تكانه‏اي اقدام به خودسوزي كرده بودند".این پژوهشگران علت اصلي اين اقدامات را "كشمكشهاي زناشويي و خانوادگي" ذکر کرده اند.
حاصل پژوهش های گروهی از محققان دانشگاه علوم پزشکی و توانبخشی در استان ایلام،که در سال های اخیر خودکشی در آن به یک اپیدمی تبدیل شده است،در هشت سال منتهی به سال 80 "حاکي از وجود دو روند افزايشي متفاوت براي خودکشي و اقدام به خودکشي در سال هاي مزبور در ايلام است"اول این که"ميزان اقدام به خودکشي همواره بيش از ميزان خودکشي بوده است.گرچه ميزان هاي خودکشي و اقدام به آن در زنان بيش تر از مردان بوده، ولي خودکشي مردان نيز روندي افزايشي داشته است. ميزان خودکشي در روستائيان و ميزان اقدام به خودکشي در شهرنشينان بيش تر بوده است".دوم این که"میزان خودکشی در دو گروه شغلی بیکار و خانه دار رو به افزایش است". نتایج یک تحقیق مشابه درباره علت افزایش خودکشی در جیرفت نشان می دهد که اغلب اقدام کنندگان به خودکشی" احساس بدبختي، تحقير، کمبود عاطفي و نابرابري" داشته اند.
نتایج کمتر تحقیقی در یک سال گذشته درباره علت خودکشی در کشور منتشر شده است اما از پژوهش های ذکر شده می شود دریافت که "اختلافات خانوادگی"،"مشکلات عاطفی"،"مشکلات اقتصادی"،"بیکاری" به عنوان دلایل خودکشی در ایران از عامل جهانی آن یعنی بیماری روحی و افسردگی پیشی گرفته اند.عواملی که به نظر می رسد بیش از هر چیز به دوعامل فعال شدن "شکاف اجتماعی زن- مرد"،"خانواده سنتی- مدرن"،و "فقر" و "بیکاری" مربوط است.
آمار خودکشی در ایران وجهان
براساس اعلام سازمان بهداشت جهانی، هر ساله در حدود یک میلیون نفر به علت‌های گوناگون دست به خودکشی می‌زنند. آمار خودکشی در جهان ۱۶ نفر به ازای هر 100هزار نفر است و به‌طور متوسط در هر ۴۰ ثانیه یک‌نفر خودکشی می‌کند. سازمان بهداشت جهانی پیش‌بینی کرده است، در سال ۲۰۲۰ این تعداد به یک میلیون 500 هزار نفر در سال برسد.

در ایران نیز سالانه شش نفر به ازای هر 100 هزار نفر جمعیت اقدام به خودکشی می‌کنند که معادل ۴۲۰۰ نفر در سال است. براساس گزارش دفتر سلامت روان اجتماع وزارت بهداشت، هرچند این آمار در استان‌های مختلف متفاوت است ولی اقدام به خودکشی در زنان شایع‌تر از مردان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

بافق همان میزبان دو سال پیش، نه کم نه بیش

سفر دوم رییس جمهور به استان یزددرآینده نزدیک(احتمالاْ مهرماه) انجام می شود این درحالی است مصوبات رییس جمهور در شهربافق بدلایل مختلف اجرایی نشده است. خبرنگار روزنامه جمهوری اسلامی در روزهای آغازین روی کار آمدن آقای فلاح زاده استاندار یزد، در نوشته ای در روزنامه جمهوری اسلامی، بیان داشت که مصوبات ریاست جمهوری در شهرستان بافق به دلیل کارشکنی ها و عدم لیاقت های مسئولان آنزمانُ خصوصاْ فرماندار وقت، آقای حسین تفکری، در حد صفر درصد باقی است.

اما حال سوالی که مطرح است: آیا مقصرین دراین امر معرفی وبرکنار خواهندشد؟ برخورد با مقصرین این اهمال کاری و منصوب نمودن افرادی واجد الشرایط که بتوانند روند اجرایی این مصوبات را تسریع بخشند تا عقب ماندگی چبران شود، از مهمترین خواسته های مردم بافق است. (گرچه دوره دوره قحط الرجالی است و می بینیم بسیاری از ادارات ما مسئول ندارد و بسیاری از مسئولین هم چندین اداره و نهاد را با حفظ سمت، اداره می کنند و این از کابینه هفتاد میلیونی دولت نهم بعید است). چرا که اگر قرار باشد مصوبه ای اضافه شود بدون آنکه قبلی ها اجرا گردند، غیر از اینهمه هزینه در سفرهای رئیس جمهور چه نفعی برای ما دارد؟ 

 مصوبات جلسه هيئت وزيران در استان يزد (مربوط به شهرستان بافق)
ـ اختصاص 4 درصد از درآمد مجتمع سنگ آهن بافق براي عمران و آباداني شهرستان بافق بر اساس دستور حضرت امام خميني‌(ره)
 ـ اختصاص مبلغ 50 ميليارد ريال وام قرض الحسنه ضروري وديعه مسكن، درمان، تحصيل و ازدواج( با اولويت از سوي بانك مركزي) علاوه بر سقف اعتبار عادي استان
ـ موافقت با تاسيس كارخانه 800 هزار تني فولاد در بافق و بررسي افزايش ظرفيت يك ميليون تني آن توسط بخش خصوصي
ـ ارتقاي سطح اداره گمرك استان به اداره كل گمرك و مطالعه جهت تاسيس گمرك در منطقه بافق با توجه به موقعيت ويژه حمل و نقل ريلي آن
ـ تسريع در تكميل و توسعه مركز خدمات و تعميرات راه آهن، انجام مطالعات مقدماتي و امكان‌سنجي احداث راه آهن يزد ـ شيراز و دوخطه كردن راه آهن اردكان ـ بافق و راه‌آهن بين شهري اردكان ـ مهريز تا پايان سال 86 در استان توسط وزارت راه و ترابري
ـ انجام مطالعه امكان‌سنجي ارتقا و تبديل راه هاي اصلي و ترانزيتي استان به بزرگراه (محور يزد ـ بافق و تفت ـ ابركوه ـ سورمق) جهت طرح در كارگروه موضوع ماده 32 قانون برنامه چهارم توسط وزارت راه و ترابري
ـ تامين اعتبار احداث راه اصلي بهاباد ـ دربند ـ ناي‌بند در سال 86 توسط وزارت راه و ترابري
ـ شروع عمليات گازرساني به شهرهاي مهردشت ابركوه، نير(تفت)، بافق، بهاباد و خضرآباد(صدوق) مطالعه گازرساني به شهر ندوشن(صدوق) از خط هشتم در سال 86
ـ انجام مطالعه‌ي دوم آب شرب هشت استان توسط وزارت نيرو ، شروع به احداث پست وخط 400كيلو ولت بافق با مشاركت صنايع منطقه و اتمام آن تا سال 89
 ـ مطالعه‌ي احداث 3 بازداشتگاه در شهرستان‌هاي مهرير، ابركوه وخاتم و پيش بيني اعتبار لازم براي زندان بافق از محل طرح مصوب وبررسي احداث زندان جديد در طبس توسط وزارت دادگستري.
 ـ تجهيز موزه‌ي تاريخ طبيعي استان وخريد، ساماندهي فعاليت‌هاي تكثير در اسارت گونه‌هاي گورايراني وگوزن زرد و مطالعه‌ي طرح جامع مناطق تحت مديريت استان يزد( ناي‌بندان، كوه بافق،  دره انجير ) توسط سازمان حفاظت محيط زيست.
 ـ براي ايجاد موزه‌ منطقه‌اي كوير يزد تعيين 21 منطقه به شرح ذيل به عنوان مناطق گردشگري نمونه: مناطق شيركوه(تفت) ، علي‌آباد ( تفت)، بافت تاريخي ابركوه، شهراسب و هاروني يزد، كوير شهر نويزد، سريزد، نهر مسيح خاتم ، نارين قلعه ميبد ، كوير رستاق اردكان، باتلاق گاوخوني يزد، كوير نيزار كومبون بافق، فهرج ( يزد حاجي‌آباد، توران پشت رباط پشت بادام، كفه ابركوه و نصرت آباد
 ـ تامين اعتبار احداث بيمارستان روانپزشكي ميبد و بخش سي سي يو بيمارستان‌هاي شهرستان‌هاي تفت، مهريز، ابركوه وبافق كه توسط خيرين در دست اجرا است.
 ـ انجام مطالعه‌ي احداث ساختمان مركزي پايگاه انتقال خون و پيش بيني اعتبار در لوايح بودجه‌ي ساليانه تجهيز 16 پايگاه اورژانس بين جاده‌اي به آمبولانس و تجهيزات مربوطه تجهيز دو مركز بهداشتي، درماني شبانه‌روزي ده تخته بهاباد( بافق) ، بخ وگاريزات (تفت) در سال 1386.
احداث 22 سالن ورزشي مجهز در استان كه در هر شهرستان 2 سالن مجزا براي دختران و پسران و در شهرستان‌هاي بافق ،بهاباد و صدوق نيز يك سالن اضافه توسط وزارت نفت، سازمان تربيت بدني و استانداري يزد ساخته خواهد شد.
و این هم شعارهای احمدی نژاد در روز سفر به بافق که توسط همین مردم (یعنی ما) پس از هربار سخن، کف و هورا می کشیدیم و انگار دستی از غیب بر بازوی این رئیس جمهور مردمی سوار شده و تمامی مشکلات ما را یکی یکی حل کرده است غافل از اینکه بسیاری از مدیران همین دولت و همین انسان متواضع، و البته عامی و عادی، برای سخنانش تره هم خرد نمی کنند چه برسد به اینکه آنها را اجرا کنند. نمونه اش اینکه کدامیک از اینها اجرا شده است؟

این سخن برای شما آشنا نیست؟ محمود احمدی نژاد در سفر به بافق گفت: از آنجا كه معدن بافق متعلق به دولت است، در جلسه دولت تصويب خواهيم كرد تا زماني كه اين معادن متعلق به دولت است درصدي از درآمد آن به عمران و آبادي اين منطقه تعلق بگيرد. حال یادتان آمد. اکنون نمونه های بارز انجام نشدن این عمل را پس از دوسال به خوبی می توانید در گوشه و کنار شهر ببینید. هیچ عمرانی در این شهر انجام نشده است. نسبت کارهای عمرانی به درآمد شرکت دولتی سنگ آهن به صفر میل می کند. 

یادم می آید که ایشان می گفت:يكي از هشت مجتمع فولادسازي كشور به بافق اختصاص دارد كه كارهاي مقدماتي احداث آن اجرا شده است. دربكارگيري نيروهاي موردنياز در طرح هاي منطقه، اولويت با نيروهاي بومي است. و از همه مهمتر: سهم بافق از تسهيلات دولت نامحدود است.

مردم بافق ، سفر دوم رئیس جمهورتان در راه است. نشان دهید که مسئولین بی لیاقت در این دولت جایگاهی ندارند. می توان از همین الان حدس زد که برای گمراه کردن رئیس جمهور چه اقداماتی انجام خواهد شد. سربندی های ماستمالی شده از مصوبات گذشته را نباید نشان اجرا بدانیم. رئیس جمهور مردمی ما اینبار در هیئت بازرس به شهر خواهد آمد. به او حقایق را نشان دهیم. مسئولین سعی در کتمان آن دارند. اما مردم می توانند آنها را فاش سازند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

به یاد هنرمند فقید خسرو شکیبایی

 اين روز‌ها باز هم مرگ چهره پر از ترس و صد البته  پر از عبرت خود را باز هم به روي جامعه، گشاده داشت. تا برقع از روي عفريت مرگ (به قولي) و يا فرشته ملك الموت (به قولي ديگر) برداشته شود، آنچه كه بوده ايم و آنچه كه خواسته ايم همه آيينه وار در صورت او نمايان است. حال تا نوبت به ما برسد كه چه در آن چهره ببينيم ، خدا عالم است و صد البته خودمان.

اين بار اما، چهره عاشق هنرمند محبوب و مشهور ـ كه اين روزها توامانش را كمتر مي توان در جامعه ما يافت ـ با دوست داشتني اي كم نظير و صدايي بي نظير و هنري يگانه، بخاك آرميد. خسرو شكيبايي.

 

يكي از نام آورترين هنرمندان تاتر، سينما، تلويزيون و صد البته صدا. يادم مي آيد در فيلم "قيصر" مسعود كيميايي ، با بازي خيره كننده بهروز وثوقي، كه مي گفت:"خان دايي، سه دفعه كه آفتاب بزنه لب ديوار و بره پايين، ديگه مردم يادشون مي ره ما كي بوديم و واسه چي مرديم."

حالا حكايت همان است. خسرو شكيبايي را چرا اكنون ارج مي نهيم؟ ما جماعت مرده پرست، به مرده ها كه نيستند  بيشتر اهميت مي دهيم تا زنده ها كه هستند. بر خلاف كشورهاي غربي، كه در آنجا حتي براي ديدن هنرمندشان، خواننده پرآوازه دهه هفتاد، الويس پريسلي، سه شبانه روز در خيابانهاي اطراف فرودگاه پاريس، بيش از چندين ميليون انسان هنردوست و عاشق وي، خوابيده اند تا هنگام حضور وي در فرودگاه، به او ابراز احساسات كنند. اما ما تا نميرد كسي، وي را ارج نمي نهيم. چرا ما بايد بعد از يكسال و نيم بدانيم كه خسرو شكيبايي سرطان كبد داشت. چرا؟ اما براي بيماري عزيزان حكومتي، مانند عزيزي ها، مراسم عيادت و رفاقت و محبت و .. از رسانه هاي ملي، پخش مي گردد.

يادم مي آيد از "حميد هامون" در فيلم بسيار زيباي داريوش مهرجويي:" آتيش ، آتيش چه خوبه، حالام تنگ غروبه، چيزي به شب نمونده ، به سوز و تب نمونده ، به جستن و واجستن ، تو حوض نقره جستن" ... اما تو خسرو اكنون در كنار احمد شاملويي.

يادم مي آيد از دكلمه اشعار "سيد علي صالحي" :"ري را، بخدا وقت رفتن دوباره و دوري از ديدگان دريا نيست. .. سربسرم مي گذاري ها!.. ميدانم كه مي ماني ، پس لااقل باران را بهانه كن...." آخ كه چه صدايي ديگر خاموش شده است. چه هنرمندي رفته است. آنها زنده اند.. هنرمندان همانند شهيدان. شهيد مرتضي آويني كه بسيار دوستش مي دارم چه زيبا گفته است: "ما مي پنداريم كه شهيدان رفته اند و ما مانده ايم. اما حقيقت اين است:زمان ما را با خود برده است." اكنون او ماندگار است و "ما" را زمان با خود برده است. يادش گرامي و روحش قرين الطاف بيكران الهي باد.

قلندران حقيقت به نيم جو، نخرند                  قباي اطلس آنكس كه از هنر عاري است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

یا علی

میلاد یگانه انسان خلقت، از آنگونه که باید باشد و نیست، حقیقتی بر گونه اساطیر، این تنهای تنها را که در بین شیعیانش از همه مهجورتر و ناشناستر است، آنکه از خدا نیز تنهاتر است (خدا برای تنهاییش انسان را آفرید، محمد، سلمان را یافت اما علی... تا پایان عمرش تنها ماند : شهید علی شریعتی) او که رب النوع همه خوبی هاست، او که شاعر به زیبایی می گوید:

سایه، پیغمبر ندارد، هیچ میدانی چرا؟

آفتابی چون علی، در سایه پیغمبر است!

هم او که گویند یک ضربه شمشیرش از هزار سال عبادت برتر است. هم او که با دستان خویش چاه می کند و هنگامی که اب از چاه سرازیر شد، گفت: مژده باد بر وارثان من که قطره ای از این آب را مالک نخواهند بود. هم او که نمی توان در موردش سخن گفت. هم او که نمیدانم چرا تنها به وجه پدربودن اکتفا کرده اند و امروز را روز پدر و یا مرد نام نهاده اند. می توان ۳۶۵ روز را که سهلست تا ابدالدهر هر روز را به نام یکی از خصلتهای ابدی و منحصر بفرد او نام نهاد. هم او که پیغمبر تمامی صفات پیامبران را از ایمان ابراهیم، پاکی مسیح، صبر ایوب، زیبایی یوسف، و .... در او می دید. هم او که امروز از کعبه قدم بیرون نهاد و که می داند که درون کعبه بر او و مادرش و خداوند چه گذشت؟ هم او که همواره تاریخ حضور داشته و خواهد داشت. هم او که خداوند به زبان او با پیامبر در معراج سخن گفت. هم او که نیمه دیگر سیب را در دست داشت. میلادش گرامی.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

مقايسه اي پس از سه سال

خبرنگار جمهوري اسلامي، روز يكشنبه ۲۳ مرداد ماه ۱۳۸۵ مقاله اي را كه در زير مي خوانيد، در روزنامه جمهوري اسلامي به چاپ رسانيد كه با عكس العملهاي بسيار جالبي نظير جلوگيري از پخش آن در سطح شهر، اعلام باج خواهي ۱۴ ميليون توماني نويسنده ان از شركت سنگ آهن مركزي در روزنامه ها و نشريات محلي مانند : جام يزد و بشارت نو ـ كه با كشيده شدن به دادگاه و شكايت خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي به معذرت خواهي رسمي در همان نشريات منجر شد ـ و ... روبرو شد. فارغ از هر نوع پيشداوري جهت اطلاع خوانندگان اين مقاله عيناً اورد ميشود تا حال كه دقيقاً ۳۵ ماه از ان تاريخ مي گذرد مقايسه اي صورت بگيرد و ببينيم آيا در اين شركت تغيير و تحولي در اين زمينه داده شده يا خير؟ (۵۰ روز پس از به قدرت رسيدن رئيس جمهور عدالت محور دولت نهم اين مقاله به چاپ رسيده است). لطفاً تا آخر بخوانيد و مقايسه كنيد:

كارگران قراردادي اذعان دارند كه :
در شركت سنگ آهن مركزي ايران اعتراض مساوي است با از دست دادن شغل


بافق ـ خبرنگار جمهوري اسلامي : نيروي انساني , يكي از مولفه هاي مهم در ساختار توليد به شمار مي رود. امروزه اين مولفه بويژه نيروي كار ماهر بر عامل ديگر توليد يعني سرمايه برتري دارد. پرواضح است كه سازمانهاي توليدي و بنگاه هاي اقتصادي , در فراهم كردن جو سالم و مبتني بر آزموده هاي روانشناسانه كاري , بايد از هيچ كوششي فرو گذار نكنند. روانشناسان كار و نيروي انساني طي سالها مطالعه و تفحص و برگزاري هزاران آزمون كاري و بررسي شرايط مختلف كار در سازمانهاي توليدي , به نتايج دقيق و ارزشمندي در زمينه افزايش بهره وري و راندمان كاري نيروي انساني دست يافته اند. بر هيچكس پوشيده نيست كه شرايط محيطي , نحوه و ميزان پرداخت دستمزد , شرايط رواني حاكم بر كار , ساختار سازمان , مديريت و از همه مهمتر امنيت شغلي از عوامل مهم در ارتقاي سطح بهره وري نيروي كار به شمار مي رود. بازتاب رسانه اي موفقيت هاي پي در پي شركت سنگ آهن مركزي ايران , واقع در در شهرستان بافق , از يكطرف , و مراجعات مكرر كاركنان غير رسمي آن و اعتراضات آنها از طرف ديگر , ما را بر آن داشت كه از نزديك , اين تضاد را در سازمان فوق ـ كه نزديك به پنجهزار پرسنل رسمي و غير رسمي داردـ بررسي كرده و اين پارادوكس عجيب را مورد ارزيابي و تحليل قرار دهيم ماحصل اين بررسي چندين ماهه , مقاله زير است :
ساختار نيروي انساني در شركت سنگ آهن مركزي ايران , به دو دسته قابل تفكيك است . نيروهاي رسمي و غير رسمي . نيروهاي رسمي اين شركت , افرادي اند كه از تجربه كاري چندين ساله برخوردار بوده و همانند كاركنان رسمي دولت , داراي پايه و گروه اند. اين كاركنان اعم از متخصص و ساده , از مزايا و امتيازات بسياري برخوردارند. اين امتيازات در برابر نيروهاي غير رسمي شركت , به هيچ وجه قابل مقايسه نيست . مسكن , كارانه (ناشي از افزايش توليد) اضافه كار بالا , پاداش هاي مناسبتي شركت , وام , مساعده , حقوق مكفي و بسيار بالاتر از نيروهاي قراردادي از جمله اين امتيازات است , بطوريكه جمع اين امتيازات كه به عنوان دستمزد ماهيانه به آنها پرداخت مي گردد و در فيش پرداختي آنها نمايان ميشود ـ گر چه خودشان حاضر به ارائه فيش حقوقي شان نيستند ـ رقمي بين حداقل 350 هزار تومان براي پائين ترين رده كاري افراد كم سواد و شاغل در بخش خدمات و نظافت , تا حداكثر بالاي يك ميليون تومان براي مديران رده بالا را شامل مي شود. البته تحصيلات در مديران رده بالا نيز شامل تحصيل در رشته هاي دانشگاه آزاد اسلامي در حين مسئوليت و كار مي باشد كه از تخصص بالايي برخوردار نيست (بطور مثال برخي مديران و كاركنان داراي مدرك تحصيلي ليسانس , توان خواندن يك سطر انگليسي را ندارند) و همچنين مهندسان و كارشناسان درس خوانده و باتجربه دانشگاهي دولتي و معتبر ـ و بعضا خارجي ـ كه اصولا كارهاي اجرايي را برعهده دارند. البته تفاوت ايندو , نيز در نظر گرفته نمي شود.
در بخش دوم , نيروي انساني قراردادي مشغول بكارند كه بصورت قراردادهاي 3 , 6 و يا نهايتا 12 ماهه به استخدام شركتهاي پيمانكار در مي آيند. اين نيروي انساني جزو مظلومترين رده كاري در سازمان موفق ! فوق محسوب مي شود. حداقل دستمزد كاري كشور , محروميت از كليه امتيازات موجود , نداشتن امنيت شغلي , در نظر نگرفتن ميزان تحصيلات و تخصص , نداشتن حق اعتراض , تاخير در پرداخت حقوق عقب مانده , تحقير شغلي و... از جمله اين موهبت هاست . اين نيروها دچار سرخوردگي و تحقير شغلي بسيار شديد در اين محيط كاري اند كه براي همگان واضح و روشن است . اگر به يك قسمت از سازمان كاري اين شركت دقيق شويم , اين سئوال پيش ميآيد كه چگونه مي توان اميد داشت كه يك نيروي قراردادي كه داراي زن و بچه است و مشكلات اقتصادي جامعه هم بيداد مي كند , با حداقل حقوق مي تواند راندمان بالايي داشته باشد در محيطي كار ميكند كه نيروي خدماتي آن قسمت به دليل رسمي بودن , چندين برابر او دستمزد دريافت ميكند , اما وي به دليل قراردادي بودن ـ حتي با داشتن مدرك دانشگاهي بالاـ ماهيانه 120 هزار تومان حقوق ميگيرد . حتي احساس تمسخر مي كند. چرا كه اولين چيزي كه از همان نيروي رسمي مي شنود , اينكه : « درس خواندن به چه درد خورد اگر 6 ـ 7 سال پيش مثل من , بجاي درس خواندن و دانشگاه رفتن , در همين شركت استخدام مي شدي , حالا حقوقت 500 ـ 600 هزار تومان بود نه اين حقوق بخور نمير .
آيا اين محيط از لحاظ كاري و امنيت شغلي , سالم و موفق است آيا دو كارمند رسمي و غير رسمي , همانند هم , با يك مدرك دانشگاهي و ميزان تحصيلات و تخصص و چه بسا نيروي قراردادي ماهرتر و باسوادتر , با يك ميزان كار و سختي كار و ساعات كاري بايد تفاوت دستمزدي برابر با 400 ـ 500 هزار تومان داشته باشند ) آيا فقط بالا بودن ارقام توليدـ كه بخش اعظم آن به تلاش همين نيروهاي قراردادي با حداقل حقوق برمي گرددـ نشانه موفقيت اين سازمان است آيا بالا بودن تعداد تقديرنامه ها و برگزيده شدن ها نشانه موفقيت است وقتي صداي گنگ و نارساي اين نيروهاي زحمتكش و اعتراض آنها از اين محيطهاي كاري ناعادلانه , توسط هيچكس شنيده نمي شود و فرياد اعتراض آنها در ميان توده هاي سنگ آهن خفه مي شود و برنمي آيد , مسلم است كه ميزان بالاي توليد , صادرات و درآمد بالاي شركت همه و همه نشانه موفقيت است . اين ارقام در جلسات مديران رده بالاي شركت , كه هزينه صرف ناهار و ميوه و مخلفات آن بر حقوق يكماهه چند كارگر قراردادي مي چربد , با به به و چه چه همگان بيانشده و موفقيت شركت را رقم مي زنند.چرا درآمد بالاي  شركت , كه در دو سال اخير به ميزان قابل توجهي ناشي از صادرات سنگ آهن , افزايش يافته است , تاثيري بر ميزان دستمزدهاي اين دسته كارگر زحمتكش نداشته وبصورت كارانه و پاداش هاي مختلف ومناسبتي باز هم به جيب همان كارمندان رسمي با حقوق بالا و يا صاحبان شركت هاي خصوصي با صورت وضعيت هاي مالي آنچناني مي رود.
هر طرح عمراني كه به تصويب مي رسد و به مرحله اجرا نزديك مي گردد , شركت هاي خصوصي هجوم مي آورند. از اين ميان شركتهايي برگزيده ميشوند. سودهاي سرشار اين قراردادها آنقدر هست كه برگزيده شدن آنه را نيز دچار زد و بندهاي اقتصادي مي كند ـ كه اين بيماري مهلكي است ـ و در اين مجال بدان نمي پردازيم . پس از عقد قرارداد , اين شركت , افرادي را به استخدام قراردادي خود در مي آورد. در بسياري از اين شركت ها , ميزان تحصيلات و تخصص جايي ندارد. صاحبان شركتهاي , خصوصي كه معلوم نيست به چه دليل با بقيه متفاوتند , درآمدهاي سرشاري از تهيه صورت وضعيت هاي مالي براي شركت , و پرداخت نكردن حقوق مكفي به مستخدمين خود , به جيب مي زنند , تازه اگر سه چهار ماه پرداخت دستمزد اين كارگران زحمتكش به تعويق بيافتد , تنها جواب اعتراض آنها ـ اگر جرات و جسارت اعتراض باشد اين است كه شركت سنگ آهن به ما پول پرداخت نكرده است . سئوال اينجاست كه شركت پيمانكاري كه توان پرداخت حقوق به كاركنان خود را ندارد ـ كه البته بسياري از آنها دارند و از سودهاي سرشار قراردادهايشان , حسابي فربه شده اند اما نم پس نمي دهند ـ چگونه برگزيده شده است آيا مگر تنها شغل صاحب امتياز اين شركتها تهيه وامضاي صورت وضعيتهاي مالي وگرفتن پول از شركت مادر و پرداخت حقوق آنهم بعد از چند ماه تعويق است از اين دست بگيرند و از آن دست بدهند از اولي به مقدار نامحدود و ارقام نجومي بگيرند و به دومي به زحمت و اكراه و به منت بدهند از اين دست به دست شدنها چه ثروتهاكه انباشته نمي شود و همواره اين نوع پول درآوردن بي دردسر زمينه باندبازي ها و رشوه دادن ها وفسادهاي اقتصادي را فراهم مي آورد كه خود زمينه بي عدالتي است , قرارداد كه تمام ميشود اگر شركت ديگري برنده شود , ممكن است بسياري از نيروها شغلشان را از دست بدهند و شركت مذكور با آنها قراردادي نبندد. آيا اين امنيت شغلي است آيا ترس ناشي از بيكاري در جامعه امروز با مشكلات اقتصادي فراوانش , و استرس ناشي از از دست دادن شغل هاي قراردادي باعث نمي شود كه نيروي قراردادي هم در محيط كار و هم جامعه و هم خانواده اش , دچار ياس و سرخوردگي شود آيا آينده براي آنها گنگ و خاكستري نيست چگونه از آنها انتظار راندمان كاري بالا و بهره وري داشته باشيم آيا اين موفقيت سازماني است ايا نه اين است كه موفقيت سازماني زماني شكل مي گيرد كه محيط كاري , سالم و مستدام باشد اين مقاله درد دل بسياري از همين نيروهاست . مطمئنم كه مديران و صاحبان شركت هاي خصوصي و مادر , از خوانندگان ناراضي و از طرف ديگر نيروهاي انساني قراردادي سرخورده و تحقير شده همان شركتها , از خوانندگان دعاگو و راضي اين مقاله اند.
حق اعتراض براي هيچكدام از نيروهاي قراردادي وجود ندارد , در پاسخ به اعتراض آنها ـ اگر انجام شود ـ توسط صاحبان شركتهاي خصوصي , تنها يك جواب به چشم مي خورد و آن اينكه « راضي نيستيد خوش آمديد. چيزي كه فراوان است بيكار. » و در پاسخ مديران رده بالاي شركت مادر اين جمله خودنمايي مي كند كه « شما كه كارمند ما نيستيد. با مدير شركت خود به تفاهم برسيد. » در اين دور تسلسل باطل , آنكه زير پاي ظلم سرمايه داري خرد و سرخورده مي شود و چه بسا شغلش را از دست مي دهد , باز هم همين نيروي زحمتكش قراردادي و بعضا تحصيلكرده است . آيا اين معني خصوصي سازي و مشاركت مردمي است آيا اين عدالت است آيا در دولت عدالت كه در حال شكل گيري است و اميد نهايي اقشار رده پايين كشور است , اين مسايل ديده خواهد شد آيا در آينده , ملجايي براي اعتراض اين نيروهاي سرخورده وجود خواهد داشت كه از اخراج شدن بدليل اعتراض نترسند آيا در آينده نحوه وميزان پرداخت دستمزدها , عادلانه خواهد شد آيا در آينده فاكتور رضايت كاركنان قراردادي نيز در موفقيت شركتها سهيم خواهد بود ايا در آينده , شركتهاي مادر , بر ميزان و نحوه پرداخت دستمزدها توسط شركتهاي خصوصي طرف قراردادشان نظارت خواهند كرد يا باز هم كماكان بردگي قرون وسطايي معدنكاران قراردادي در اين شركت بزرگ وثروتمند , ادامه خواهد داشت . اينها مطالبات همين قشر سرخورده است كه در ابراز اعتراضاتشان به ما به چشم مي خورد. اينها در هر شروع به كارشان , بايد نگاههاي تحقيرآميز افرادي را تحمل كنند كه با وجود نداشتن هر گونه تخصص و تجربه و سواد و برتري كاري , تنها بدليل رسمي بودن و زودتر استخدام شدن و... چندين برابر آنها دستمزد مي گيرند. آنها سوار ماشين هاي ده ميليوني مي شوند و در خانه هاي چند ده ميليوني زندگي مي كنند و به تعداد انگشتان دست و بعضا پايشان , در شهرهاي مختلف كشور خانه دارند. و با نهايت تاسف و ينها از حداقل برخورداري مالي بي بهره اند تاثر بايد گفت كه عدالت , در شركت سهامي خاص معادن سنگ آهن مركزي ايران بافق متاعي است ناياب كه در گوشه انبارهاي ذخيره سنگ , در زير خروارها سنگ آهن , خفه و گم شده است .

مقايسه خود را در قالب نظرات براي ما و ديگران بازگو نماييد.

منبع : روزنامه جمهوري اسلامي (آرشيو)

http://www.jomhourieslami.com/1384/13840523/index.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

عملکرد مثبت مدیران ناشی از عملکرد مثبت کارکنان است

 یک سازمان، زمانی که به موفقیتی میرسد، از مدیر آن (به قول فرنگی ها چیرمن) تا فروترین کارمند آن در این موفقیت سهیم اند.

چندی پیش باخبر شدیم مدیر عامل شرکت سنگ آهن مرکزی ایران (مهندس احمدیه) به عنوان مدیر نمونه در استان یزد انتخاب شده و طی مراسمی از استاندار لوح تقدیر دریافت کرده است. این سوال به ذهنم رسید که حال که مدیر این سازمان به موفقیتی در سطح استان دست پیدا کرده آیا باید آنرا مدیون مدیریت صرف خود بداند یا مدیون عملکرد مثبت کارکنان خود؟ از اینرو در تعجبم که چرا در شرکت سنگ اهن به نحوی از عملکرد مثبت کارکنان توسط مدیریت عامل تقدیر نشده است. تقدیر مادی از کارکنان می تواند عاملی تحریک کننده باشد برای انها چرا که در اینده نیز بهتر و باانگیزه تر کارکنند و الا این شائبه پیش می آید که هر چه کارکنان یک سازمان عملکرد مثبتی داشته باشند تقدیر و تشکرها به مدیرعامل آن گسیل می شود و به عبارتی یکنوع بی انگیزگی ایجاد می شود. از همین رو به ایشان پیشنهاد می گردد تا تنور این تقدیرنامه داغ است از همه کارکنان چه رسمی و چه پیمانکاری تقدیری به عمل اید تا نشان دهند که می دانند عملکرد مثبت مدیریتی ایشان ناشی از عملکرد مثبت کارکنان است و این دو جدای از هم نیست. (گرچه این در خیلی از سازمانهای کشور ما باب نیست اما می تواند فتح بابی باشد بر این عمل خداپسندانه).

نکته دیگری که می تواند جای سوال باشد اینکه در روز دهم تیرماه که روز صنعت و معدن بود، چرا هیچ تقدیری از معدنکاران بافقی به عمل نیامد؟ آیا تنها باید به ذکر نام این روز و نصب بیلبوردی قناعت کرد یا یک روز در طول سال را می توان به نحوی از زحمات یکساله معدنکاران تقدیر کرد. این نیز به منش مدیریتی خوب و عجین با کارگری مدیریت شرکت بر میگردد که باید مدنظر قرار گرفته شود تا خدای ناکرده ..... . 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

کمی واقع بین تر باشیم

دوست وبلاگ نويسمان در وبلاگ "نا اميد" ـ که يک شبه ره صد ساله را رفت و به يکي از معروفترين و پرخواننده ترين و البته کم اثرترين وبلاگ بافق تبديل شده ـ  چند مطلب طي چندروز گذشته پس از استراحتي نسبتاً طولاني نوشته بود که لازم ديدم بر حسب اينکه همواره انسانهاي پردل و جرات و تا حدودي عاصي ، برايم قابل احترامند به ايشان و خوانندگانش در حد و اندازه تجربه خودم ـ که شايد اشتباه هم باشد و بايد شما خواننده گرامي نظر بدهيد ـ توصيه اي بکنم تا بهتر و موثرتر از گذشته شاهد رشد و بالندگي اين وبلاگ باشيم. البته به قول دوست عزيزم منتظر کلوخهاي سرشکن نويسنده و طرفداران ادبيات اين وبلاگ نيز بايد باشيم.
دوست نويسنده ام، بايد به اين نکته توجه کرد که افشاگري اگر از حد خود بگذرد نه تنها مردم، کم کم به آن توجه نمي کنند بلکه به مرور زمان با کاسته شدن از تاثير آن و معروف شدن افشاگر به چوپان دروغگو، اگر از واقعيتي از اجحاف در حق مردم و دست درازي به بيت المال مسلمين پرده برداريد (يا برداريم) ديگر کسي اين حقيقت را باور نمي کند. اين موضوع مي تواند بر ديگر وبلاگ نويسان نيز ـ که اصولاً به دنبال راه بهتري براي زندگي اند و بر مديريت مديران اين شهر نظارت مي کنند ـ تاثير بگذارد و مردم همه را با يک چوب برانند و قائله ما وبلاگ نويسان از همين آغاز راه، ختم به شر شود و اين نوع اطلاع رساني و ارتباط و انتقاد، تبديل به نوعي دروغگويي، افشاگري، باج خواهي و ... که در بافق هم يد طولايي دارد، شود.
چند مطلبي را که در مورد ميلياردها ريال باج خواهي و درصد خواهي و اختلاس مديران و شخصيتهاي مذهبي و بعضاً برجسته شهر گفته ايد، را چگونه و با چه منطقي مي توان باور داشت؟! مي توان باور کرد که مي شود با اعمال نفوذ و هزار و يک عمل پشت پرده، دست به بيت المال دراز کرد اما اينکه به اين سادگي ميلياردها تومان پول شرکت سنگ آهن بافق را مثل گردو، بين چند نفر تقسيم کنند، تا حدودي غير قابل باور است! شما در جايي از ويلاي چند ميليارد توماني يک شخصيت مذهبي سخن مي گوييد اما در جايي ديگر از 20 وعده ناهاري که ايشان از باشگاه عذاخوري گرفته است نيز صحبت مي کنيد! شايد بسياري از اينها ساخته ذهن خود شماست.
ما (همه) مي دانيم (مي دانند) چه در حال حاضر و چه در دوره مديريتهاي قبلي شرکت سنگ آهن ، و چه در بافق و چه در هر جاي کشور اسلاميمان، که شرکتهاي متمول و پولساز حضور دارند، فساد اقتصادي وجود داشته ، دارد و خواهد داشت. اين از خصلتهاي رذيله بشري است که در زمان علي (ع) نيز نابود نشد. (ثروتهاي باداورده اشعث، زبير، طلحه و بسياري از سرداران اسلام يادآور همين دست درازي ها به بيت المال است). اما کمي واقع بين باشيم. اگر مبالغ رشوه گيري و اختلاسهاي شرکت سنگ آهن به اين سادگي سر به ميلياردها تومان مي زند پس به نظر شما در عسلويه ، وزارت نفت و پتروشيمي و ذوب آهن اصفهان و فولاد خوزستان و ... چه بخور بخوري است؟!!! آنهم توسط مديران شرکتها به همراهي شخصيتهاي مذهبي شهرشان!! (البته شايد هم از نظر شما ما متهم به ندانستنيم!)
بياييم واقع بين باشيم. فساد اقتصادي در همه جا رخنه کرده است. اين از واقعيات است. اما با گفتن واقعيت آنرا شناسايي کنيم. افشاگري هاي غير معقول دست فاسدان اقتصادي را بيش از پيش براي چپاول مردم و بيت المال مسلمين باز مي گذارد و قبح این عمل زشت ، غیر انسانی و غیر شرعی را در نزد همه می شکند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

جوانان بیگناه بر مرکبهای مرگ! گناهکار کیست؟

دیروز دو جوان ۱۱ و ۸ ساله سوار بر موتورسیکلتی، با اتومبیل پرایدی که خانمی آنرا می رانده است، تصادف کردند و موتورسیکلت در دم، آتش گرفته و هر دو جوان به علت پرت شدن از موتور، از ناحیه لگن دچار شکستگی شده اند. به خود گفتم: مقصر کیست؟

آن دو جوان؟ پدر و یا برادر و یا دوستی که موتور خود را به آندو قرض داده است؟ راهنمایی و رانندگی نیروی انتظامی بافق که با این تخلفات آشکار و مرگبار برخورد قاطع نمی کند؟ و یا شاید موتورسیکلت فروشان شهر ـ که تعدادشان هم کم نیست و آنقدر موتور وارد شهر می کنند بدون هیچگونه منع قانونی و مقرراتی که برخی اوقات جلوی مغازه اشان چند ده متر موتورسیکلت چیده می شود برای فروش و آنهم با کمترین میزان اقساط که هر جوانی از پس آن بر می آید (ماهی ۲۵ هزار تومان) شما را صاحب این مرکب مرگ می کنند ـ؟ به این جواب رسیدم که : "هرچهار"

 (عکس تزیینی است)

استان یزد استان موتورسواران است. استانی که تا چند دهه پیش، دوچرخه سواران ، خیابانهای خاکی و آسفالته انرا زیر چرخهای خود به نالش در می آوردند، اکنون موتورسواران، برآن حاکمند.

آنهم اغلب نه موتورسوارانی که استطاعت خرید اتومبیل را ندارند و تنها وسیله نقلیه اشان همین موتورسیکلت است بلکه جوانانی که اغلب، به دلیل استطاعت نسبی خوب خانواده های استان یزد، صاحب موتورسیکلتندو اغلب سن و سالشان کمتر از ۱۴ سال است. آمار بالای فروش موتور در استان یزد نسبت به استانهای دیگر حاکی از این موضوع است.

در شهر بافق، تعداد موتورسیکلت سواران در تنها خیابان شهر، در برخی از ساعات روز آنقدر زیاد است که رانندگی بااتومبیل در این خیابان، به بازی قدیمی "آتاری" ـ که بایستی از میان خیل عظیم موتورسوارانی که به ناگاه جلوی شما سبز می شدند، بگذری و اول شوی ـ می ماند.

نکته جالب اینکه بیش از ۸۵ درصد آنها جوانان کم سن و سالند و بیش از ۵۰ درصدشان فاقد گواهینامه و زیر سن گرفتن آن "یعنی ۱۸ سال" می باشند. تعجب از این است که راهنمایی و رانندگی نیروی انتظامی بافق به خوبی! در برخی اوقات شبانه روز، در خیابان شلوغ مرکز شهر، که سرعت اتومبیلها به زحمت به ۲۰ کیلومتر در ساعت می رسد ـ جهت اجرا و جریمه قانون بستن کمربند چندین نیرو و سرباز قرار می دهند ـ مثل امروز صبح در میدان چهارده معصوم ـ اما از تردد موتورسیکلتهایی با سرنشینان کم سن و سال (حتی ده ساله) جلوگیری به عمل نمی آورد!!شاید توقف یک اتومبیل آسانتر از توقف یک موتورسیکلت است و به دردسر آن نمی ارزد.

نگاهی به آمار مرگ و میر ناشی از تصادفات موتورسیکلت در بافق نشان می دهد که پر بیراه نمی گوییم. باید به این اندیشید که مادران، چه گناهی دارند که باید هر لحظه از اینکه  جگر گوشه ای که با خون دل بزرگ کرده اند، با موتورسیکلت برادر و یا پدر بیرون رفته است، عذاب بکشند تا به سلامت برگردد.

همه ، هم خانواده و هم نیروی انتظامی و هم موتورفروشان و هم نوجوانان ما در این مهم، مقصرند. بیاییم بهتر بیاندیشیم که سوارشدن بر موتور، اینهمه نمی ارزد که خانواده ای جوانی را از دست بدهد!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

18 تیرماه یاداور دانشجویان

روز هجدهیم تیرماه ، من نیز دانشجو بودم در تهران. هیچ سخنی نمانده است تنها به این بسنده کنم برای یادی و یادآوری ای. تحصن و تظاهرات آن روز دانشجویان ، به هیچ عنوان یک تظاهرات سیاسی نبود. همین.

عکس از دادگاه روزنامه توقیف شده سلام:

از راست: حمیدرضا ترقی، درویش زاده، محمود احمدی نژاد و کامران دانشجو (از وبلاگ رجانیوز)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

آیا هنوز ، علم ، قدرت است؟

در چند روز گذشته بارها از رسانه های چاپی کشور خواندم که ریس جمهور دولت نهم، (همان رئیس جمهور منتخب و مردمی) برای اجرا و معرفی برنامه تحول اقتصادی اش با یکصد اقتصاددان به شور نشسته است. بسیار دلم می خواست در این جلسه به روی همگان باز بود و انتخاب اقتصاددانان نیز بر اساس تجربه و علم آنها صورت می گرفت، تا ببینیم آنها که بر اریکه قدرت تکیه زده اند، چقدر در اداره یک مملکت ـ از لحاط اقتصادی ـ علم دارند. بر آن شدم تا بنویسم :

بر همه روشن است که در جامعه ما، خیلی به تخصص و سواد و ... بهایی نمی دهند. خصوصاً در دولت نهم که تا حدودی نخبه کشی را سرلوحه خود قرار داده بیشتر به چشم می خورد. اصولاً در این اجتماع ، کسی که علم دارد، قدرت ندارد.

لابد میدانید که فرانسیس بیکن، یکبار گفته است: "علم، قدرت است". قرن ما نشان داده است که قدرت، ناشی از علم است و جوامعی به قدرت و صولت چنگ انداخته اند که تکنولوژی و دانش برتر را صاحبند. معادله علم و قدرت، معادله بام و برف است.

اما روزگار ما چیز دیگری را نیز ثابت کرد و آن اینکه هر کس عالم است لزوماً صاحب شوکت و صولت و قدرت نیست. پس اجازه دهید همینجا در سخن پیر فارسی دخل و تصرف کنیم و بگوییم:"دانایی توانایی نیست."

نگاهی به زندگی مردانی که علیرغم وسعت دانش، نتوانستند نمد کلاهی برای خویش بسازند، و روزگارشان به عسرت و حسرت و نامرادی گذشت و عظمت مادی اشان از یک بوریا تجاوز نکرد، لزوم این دخل و تصرف را ثابت می کند.

تا زمانیکه علم از همه شرایط و امکانات سیاسی و اقتصادی یک جامعه بهره نگیرد، فی نفسه قدرت نیست. پس طبیعی است که در تقسیم قدرت میان عالمان و خریداران علم (که صاحبان آنند بدون آنکه خود عالم باشند) کلاه عالمان همواره پس معرکه بماند و سخن و کلام آنها، محلی از اعراب نداشته باشد. پس همیشه یادمان باشد که فرق است میان کسی که عالم است و کسی که علم را در اختیار می گیرد و اراده دار آن می شود. به راحتی می توانید در همین اجتماع کوچک بافق، مثالهای زنده و زیاده آن را در صاحبان قدرت این شهر بیابید. آنها که خود کوچکترین احاطه علمی و عملی و تخصصی بر مجموعه کاری خود ندارند اما از عالمانی که زیر دستشانند ـ آنهم به خواست همین نظام شایسته سالاری حاکم ـ پله های قدرت را دوتا یکی طی می کنند. بارها پیش آمده که در اداره ای دیده اید، کارمندی از رییس خود بیشتر و بسیار بیشتر بر کار، مهارت دارد. اما چرا قدرت ندارد؟ بر میگردد به اینکه عامل علم، آخرین عامل در تعیین مسئولان دولتی است.

وقتی "آلفرد نوبل" دینامیت را می ساخت تا به تسهیل زندگی بشر کمکی کرده باشد، نمی دانست اگر قرار باشد از دینامیت برای مثله کردن انسان استفاده گردد، دیگر نیازی به اجازه و یا عدم اجازه او نخواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

وحشی بافقی ، دربدر ، هم در زندگی و هم در مرگ

اینجا بافق است. شهری در حاشیه کویر. جاییکه کمتر شباهتی به شهرهای دیگر استان یزد دارد. اینجا زادگاه وحشی بافقی است. شاعری شوریده که در این ریگزار خشک و بی آب و علف، چکامه های زیبا و شعرهای تر و تازه ادب فارسی را بوجود آورد. وقتی بافق را در هلال کویر می نگری و نخلهای توسری خورده را در قلب این کویر خشک نگاه می کنی سخن اندوهگین و جان سوز وحشی مثل شعاع گم افتاده ای که جایی در پهنه آسمان نقش بسته است ، در مقابلت طلوع می کند.

وحشی شاعر پارسایی است. در عشق، تقوا را نمی شناسد. او حضور غزل فارسی در سوزان ترین سرزمینهای پرت و گم گشته ایران است. در شهر "وحشی" همه جا نشانی از او به چشم میخورد. طبیعت، وحشی است. باد ، وحشی است. گردباد ، وحشی است. و بیش از همه کویر است که وحشی وش ، گاه به گاه قیام می کند. اما وحشی در دیار خود خانه ای و خلوتی برای زندگی ندارد. از خانه او ، امروز نشانی نیست. راستی دردانگیز است که شاعر سوخته دل ما که در زمان حیات به مراد نرسید ، در مرگ نیز اینچنین دربدر و بی سامان در کویر سرگشتگی کند و کسی به یاد او نمیباشد. خانه وحشی بافقی در دل شهر بافق قرار داشت محصور میان مسجد جامع و مدرسه طلاب. مزار اصلی او نیز نامشخص است و گویی روزگار به قبر او نیز حسادت می ورزیده است.

میرزا جواد ناجی، شاعری که چهارمین نسل از خاندان وحشی است، در مصاحبه ای در مجله "بنیاد" شماره ۳ سال ۱۳۵۶ ، گفته است: (یکسال پیش مرا از این خانه که متعلق به اجدادماست بیرون راندند به این امید که این خانه حال و هوای اصلی خود را پیدا کند. و خانه ای شود در خور شان وحشی بافقی. اما همینطور که می بینید هنوز خبری نیست.)

در زیر خانه وحشی بافقی جوی آبی بود که آنرا " آب خیر آباد" می گفتند. این خانه شامل چهار اطاق و یک زیرزمین بود که شکلی هلالی داشت و به " گاودان" معروف بود. در همین خانه قدیمی یک تنور قدیمی برای پخت نان وجودداشت.

اما این خانه به دست افرادی که از تاریخ و احترام به ادب و هنر این سرزمین چیزی نمی دانستند خراب شد و اکنون اثری از آن نیست. حتی کف دست خاکی از آن باقی نمانده است و در عوض محلی دیگر را به نام خانه وی نامگذاری کردند. برای آنکه جوانان امروز ما بدانند که برخی، چگونه براحتی چنین آثار تاریخی ما را از بین می برند تصویری از خانه اصلی وحشی را که امروز دیگر نیست، می آورم.

 این خراباتی نشین ، دیگر گوشه نشین خرابات الست نیست ، روح مفقودی است که سخت تنها مانده است.

این هم واگویه درد وحشی:

در راه عشق  ، با دل شیدا فتاده ایم 

 چندان دویده ایم که از پا فتاده ایم

عاشق بسی به کوی تو افتاده است، لیک

ما در میانه ی همه ، رسوا فتاده ایم

پیشت رقیب را همه قرب است و منزلت     

مردود درگه تو ، همین ما فتاده ایم

ما بی کسیم و ساکن ویرانه غمت     

دیوانه های طرفه ، به یکجا فتاده ایم

وحشی نکرده ایم قد از بار فتنه ، راست     

تا در هوای آن قد رعنا فتاده ایم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

ورزش بانوان، کماکان مهجور

یکی از مهمترین عوامل ارتقای سطح سلامت در اجتماع، حفظ سلامت روحی و جسمی زنان است. پرواضح است که اگر زن در خانواده، چه از لحاظ جسمی و چه روحی، دچار مشکل باشد، تمام خانواده درگیر این مشکل خواهند بود. در نظر بگیرید در خانه مادر و یا همسری که مریض است، چه بر سر بچه ها  و مرد خانواده می آید. یکی از راههای مهم در حفظ سلامت خانواده، افزایش کمی و کیفی ورزش بانوان است.

در جامعه کوچکی مانند بافق نیز زنان از این قاعده مستثنی نیستند. که حتی به نظر می رسد بیش از شهرهای بزرگتر،  سلامتشان وابسته به ورزش است. چرا که اصولاْ در شهر بافق، تفریح روحی و یا ورزش جسمی برای زنان آنچنان متصور نیست که بتوان به آن اشاره ای کرد. همه چیز برای زنان این جامعه خلاصه شده است در زیارت از امامزاده عبدا...(ع)، خرید و یا گردشی در تنها خیابان تکراری شهر، رفتن به مراسم روضه و ختم انعام و ... و در نوع منفی اش، کوچه نشستنهای پی در پی - که برخی اوقات تا نیمه های شب در تابستانها شاهد حضور دسته جمعی انها هستیم ـ . این فعالیتها هیچکدام زنی نمی سازد که فرزندی را بسازد آینده ساز اجتماع.

در این بین، آنچه هنوز مهجور مانده است ورزش بانوان است هم از طرف خودشان و اطرافیانشان و هم از طرف مسئولان. از طرف خودشان که باید به وسیله فرهنگ سازی هم بانوان را و هم همسران و پدران و یا برادرانشان را ـ که در خانواده های سنتی اجتماع ما از طرف افراد ذکور، کمتر اجازه ورزش به افراد اناث خانواده داده می شود ـ ترغیب به ورزش نمود.

از طرف مسئولان هم که خود بنا به تخصصشان ـ اگر وجود داشته باشد ـ از اهمیت آن اگاهی لازم را دارند ، انتظار می رود بیش از پیش به برآوردن احتیاجات ورزشی بانوان همت گمارند و با اجرا و تامین امکانات، مسابقات گوناگون انجام دهند و سیاست "از سر واکردن" را از برنامه های خود حذف نمایند. تشویق بانوان به وسیله جوایز مادی می تواند زمینه ساز حضور بیشتر آنها در ورزش شود.

در بافق، حتی یک سالن اختصاصی برای ورزش بانوان وجود ندارد. تمام امکانات ورزش بانوان عبارتست از :"برخی از امکانات ورزشی آقایان در ساعاتی که ایشان حوصله ورزش نداشته باشند، مانند ساعات ۲ تا ۶ بعدازظهر و یا ۱۰ تا ۱۲ ظهر "

که در اغلب این ساعات وظیفه بانوان حضور در منزل است چه ساعات قبل از ظهر که وظیفه پخت غذا را بر عهده دارند و چه عصرها که مرد خانه از سر کار خسته به منزل می آید. برنامه ریزی ساعات صحیح برای بانوان، در اولین پیش نیازش، به وجود سالن اختصاصی آنان با امکانات مناسب بر میگردد.

البته نمی توان دستورات ریاست جمهوری در سفر به بافق را مبنی بر ساخت ورزشگاهی برای بانوان، خیلی جدی گرفت. چرا که مصوبات مهمتر آن سفر، هنوز در صفر درصدی پیشرفت خود، خودنمایی می کنند.

 باید ورزش بانوان ما از زیر یوغ "همواره در اولویت دوم بودن" رهاشود و همه بپذیریم که سلامت ما مردان، بسیار بیشتر از آنچه بدان می اندیشیم، به سلامت مادر و خواهر و همسر و دخترمان، وابسته است. پس به سلامت آنان فکر کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

جمعه، چهاردهم تیرماه : روز قلم

امروز ، جمعه، چهاردهم تیرماه ، روز قلم است. روز چهاردهم تير ماه به پيشنهاد انجمن قلم ايران و تصويب شوراي فرهنگ عمومي، به عنوان (روز قلم) در تقويم رسمي جمهوري اسلامي ايران به ثبت رسيد.

اما سوال اینجاست: مگر دیروز و فردا روز قلم نیست؟! مگر قلم را شب و روزی متصور است؟ که آن می ای را که در ازل، ساقی سیمین ساق ما در مینایمان بریخت، خونی ساختیم در رگهای شکافته سر قلم، تا فریاد عشق و حقیقت و هجران را سر دهیم. مگر جز این است؟

روزی که بار امانت الهی را کوه ها و دریاها و ... برنداشتند به همت همین قلم بود که بر دوش کشیدیم. بار اختیار و مسئولیت آن را. بار آگاهی را. از هیمن روست که قلم شرح پریشانی ها و عشق ها و تعهدات ماست به او که می پرستیم.

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

شرط، آن بود که جز ره آن شیوه، نسپریم

این قلم است که از اول صبح ازل تا آخر شام ابد، غم هجران و دوری از "او" را واگویه می کند. قلم به "عشق" نرسید که شکافت، بلکه "شکافت" تا به عشق رسید.

اوست که حدیث راه پرخون می کند. اوست که قصه های عشق مجنون می کند. اوست که از نفیرش مرد و زن نالیده اند و می نالند. اوست که از سفیرش، حاکمان بر خود لرزیده اند و می لرزند. اوست که "شریعتی شهید" آنرا "توتم" خود می داند. 

روز قلم بر ارباب قلم مبارک باد. باید که تعهد و میثاق ازلی خود را به این نای شکسته سر و خونین دل، تا ابد پاس بداریم. 

مراقب باشیم چرا که روزی این قلم به زیبایی هر چه تمامتر در دستان مردی بنام "علی(ع)" می نوشته است. احترام به قلم ،احترام به آفرینش است. احترام به علی(ع) و احترام به خداوند.

قلم بر دست گرفتم، كه حرف حق بنویسم
هر آنچه نتوان گفت، بر ورق بنویسم
قسم به جان قلم‌خورده‌ام، كه نای قلم را
به دست بگیرم و تا آخرین رمق بنویسم
بر آن سرم كه به رغم محیط، در همه حال
هر آنچه حق بپسندد، به حقِ حق بنویسم

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

سایه غم، اندوه، .... دریغ و حسرت ... بر بافق

اکنون آنان با مرگ رفته اند. آنها که به امید زیارت قبور مطهر حضرت زینب و رقیه(س) راهی شدند، اکنون به مقصد رسیده اند اما نه به زیارت قبورشان که به زیارت خودشان. "انسانها خوابند، وقتی می میرند بیدار می شوند". چه راست می گفت محمد مصطفی(ص). آنها اکنون بیدارشده اند و چشمانشان به روی حقیقت حقیقی گشوده شده است. اکنون می دانند آنچه را که نمی دانستند. اکنون می بینند آنچه را که نمی دیدند. اکنون می فهمند آنچه را که نمی فهمیدند و مهمتر آنکه اکنون می خواهند آنچه را که نمی خواستند و نمی خواهند انچه را که می خواستند. انسان در این دنیا پست تر و ناقص تر از آن دنیاست. امیدوارم خداوند در گذشتگان را درگذرد.

اما روی سخنم با افراد دیگریست. روی سخن با مسئولانی است که نتوانستند تشییع جنازه ای درخور زایران از دست رفته و بازماندگان از پای مانده ترتیب دهند. از ساعت ۸ و نیم صبح، مردان و زنان زیادی در کنار مرقد امامزاده عبدا... (ص) بافق برای استقبال از عزیزان از دست رفته اشان ـ چرا که همه دوست و آشنا و فامیل همند ـ جمع شدند. اخبار چهارشنبه شب یزد ساعت تشییع جنازه را ۹ صبح اعلام کرده بود.

همه بودند. از خرد و کلان. شهر بافق تا کنون داغی به این عظمت را بخود ندیده بود. اما .... امان از این مسئولان. بعد از چند روز برنامه ریزی و چندین جلسه ، پیکر از دست رفتگان ساعت ۱۱ و ۵۰ دقیقه به مردم رسید.

 در این مدت از گرما و تشنگی و انتظار بسیار ، مردم فرسوده شدند. خدا به داغ دل بازماندگان منتظر برسد. اما در این میان مسئولان عالیرتبه یزد و بافق همه در اتومبیلهای مدل بالای خود، زیر باد مفرح کولرهای گازی اتومبیلهایشان، مسیر را تحت نظر داشتند. چشم نداشتیم که حتی یکی از انها با مردم همراهی کند. اما جا داشت آنها که ادعای همراهی با مردم و همدلی و همدردی با بازماندگان را با پیام های پی در پی در رسانه های دولتی گوناگون و ... بارها اعلام می کنند، حداقل نیمساعت از این سه ساعت را همراه مردم به انتظار می ایستادند تا گرما ، شاید عرقی بر جبینشان بنشاند که در روز قیامت حداقل امیدی هم اگر به پاداشی و بخشایشی دارند، همین عرقی باشد که در گرما در کنار مردم بر رخساره شان نشسته است نه اینکه در پشت شیشه های ماشینهای چند ده میلیونی با هوای خنک کولرهای گازی ساخت همان مستکبران بی ایمان و دشمنان قسم خورده شان، مردم را بنگرند تا خنکای نسیمش که به زلف مجعدشان دست نوازش می کشد، دامی باشد از شیطان، تا دیگر راهی برای رهایی آنان از آتش سوزان آن دنیا،  متصور نباشد.

می ترسم اگر یکی از بازماندگان ـ که از خانواده اش چند تن را به یکباره از دست داده است ـ چند روز دیگر به همین مسئولان ـ که امروز خود را اینچنین صاحب عزا و قیم مردم می دانند ـ برای رفع مشکلی و گشودن گرهی از مشکلاتش مراجعه کند، یادشان نیاید که روزی روزگاری چندین تن از همشهریانمان را بیگناه از دست داده ایم.

حضرت فرید الدین عطار علیه السلام، مولای بزرگ و عارف بلندپایه ایران زمین، در حکایتی در کتاب سترگ "منطق الطیر" خود می گوید:

یافت مردی گورکن، عمری دراز

سایلی گفتش که :"چیزی گوی باز

"سالها تو گور کندی در مغاک

چه عجایب دیده ای در زیر خاک؟"

گفت:"این دیدم عجب، بر حسب حال

کاین سگ نفسم همی هفتادسال

گورکندن دید و یک ساعت نمرد!

یک دمم فرمان یک طاعت نبرد!"

همه بدانیم که روزی این ماهستیم که بر سر دستهاییم. خدا کند پیش از آن، شاهد دفن سگ نفس خویش باشیم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

حادثه ها همواره در راهند

باز هم حادثه ای دیگر و این بار نصیب همین مردم کوچه و بازار خودمان. حادثه های بزرگ را که همواره در مطبوعات و رسانه های گروهی داخلی و خارجی می خواندیم، این بار گریبانگیر خودمان شد.

بافق نه برای یوزپلنگش، نه برای سنگ آهنش و نه برای راه آهن مشهدش، که برای از دست دادن بیش از ۳۰ نفر از زایران مرقد حضرت زینب (س) اش بر سر زبانها افتاده است.

عکس مربوط به حادثه دلخراش را که می نگرم، به یاد می آورم لحظه ای را در آن ساعت شوم، که اکثر مسافران بیدار بودند و آنکه باید بیدار باشد، بخواب رفته بود. چه بر سر این عزیزان آمده است، خدا میداند؟!

آنچه که بر سر زبانهاست، خبرهای واثق و یا شاید نادرست از امار تلفات و مجروحان است. اما.... آنچه باقی می ماند یادی و خاطره ای و حسرتی و ... .

کشور ایران در حوادث رانندگی رتبه اول را در دنیا دارد آنهم با فاصله ای چندین برابر از کشور دوم. چرا؟ آیا خودروسازان ما باید تنها به فکر سود باشند وجاده های کشور کماکان در کشاکش به روز شدن، مسبب حوادث ناگوار ؟

یادم می آید عزیزی هنگام زلزله بم، نکته ظریفی گفت:"ما امروز، حادثه دلخراش بم و از دست رفتن عزیزانمان را تسلیت نمی گوییم، بلکه پیشاپیش به بازماندگان عزیزان از دست رفته امان در زلزله بعدی که نمی دانیم کجاست، تسلیت باید گفت"

چقدر راست می گفت. ما هنوز باید شاهد اینگونه حوادث باشیم. چرا که کشور ما بجای ساخت زیربناهای لازم برای رانندگی و تامین امکانات برای کمک های سریع حوادث غیرمترقبه ، بیشتر به دنبال .... است.

بنابر این پیرو سخن آن ظریف:  به بازماندگان عزیزان از دست رفته حادثه دلخراش تصادف و یا واژگونی اتوبوس حامل هم وطنانم در آینده ای نه چندان دور ـ که خدا می داند از چه شهری اند ـ تسلیت می گویم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

اظهار غم و اندوه در از دست دادن جمعی از همشهریان

با خبر شدم در ساعات صبح امروز اتوبوس حامل زایران بافقی به سوریه، دچار سانحه شدیدی شده که تا کنون طبق اخبار حاصله بیش از ۳۰  تن از همشهریان ما جان خود را از دست داده اند . در جایگاهی نیستم که چیزی از خداوند برای از دست رفتگان این حادثه بخواهم اما به تمام خانواده های این عزیزان تسلیت می گویم. امیدوارم اگر ثمره ای از زیارت مرقد مطهر حضرت زینب(س) و شاید هم آرامگاه شریعتی بزرگ نصیب ایشان میشده است، خداوند انرا در نظر بگیرد.

 بازماندگان بر این مصیبت صبر پیشه کنند که "صبر، تعهد سنگینی است".

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

سایه بوم شوم شرکت سنگ آهن بر ویرانه های خلاقیت بافق

دهم تیرماه روز صنعت و معدن است. بیلبوردی که در مرکز شهر این روز را از طرف شرکت سنگ اهن تبریک گفته، خود نمایی می کند. می خواستم بگویم:

جامعه ایران، همواره به دلیل وابستگی همه جانبه به نفت و پول آن، عقب ماندگی را تکرار و تجربه می کند. رهایی از این زنجیر جز در گسترش دیگر نقاط قوت و به قول اقتصاددانان "برتری های نسبی اقتصادی" کشور نیست. ما کشوری با سابقه چندین هزار ساله ایم و از تمدن دور است که به نفتی وابسته باشیم که عمر چندانی ندارد. در برابر گذشتگان و آیندگان چه بگوییم؟

اوضاع امروز ایران را به جامعه ای کوچک مانند بافق می توان تعمیم داد. در هر کجای این شهر که بنگریم نامی و یادی از شرکت سنگ آهن است. معدن چغارت چون بومی شوم، سایه سنگین نکبت بار خود را بر ویرانه های خلاقیت و ابتکار و تلاش و نو آوری و نواندیشی مردم این خطه گسترانیده است. کاری نیست که در بافق انجام شود و این شرکت بر آن تاثیر نگذارد. تمامی فعالیتهای شهری، اجتماعی، سیاسی، ورزشی و حتی فرهنگی ـ هنری در ظل توجهات یا آفتاب سوزان بی توجهی مسئولان این شرکت ـ که عموماْ آگاهی از موضوع مورد نظر ندارند خصوصاْ در عرصه فرهنگ و هنر ـ انجام و یا بی فرجام می ماند.

کاش روزی برسد که در بافق روز دهم تیرماه که روز صنعت و معدن است در برابر روزهای حضور مردم بافق در تمامی صنایع، عرصه های اجتماعی و سیاسی، پیکارهای ورزشی و همایش های فرهنگی و هنری روز مهمی نباشد .

مردم بافق می توانند در سایه بهتر و نو اندیشیدن و با هم همدل شدن ـ نه همزبان شدن ـ سایه همای سعادت "رهایی از این تعلق ویرانگر ۳۵ ساله" را بر بالای سر خود به جای سایه "بوم شوم نفرت انگیز رکود"، ببینند.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

آبادی همراه با آبادانی زیباست

جوانان بسياري در شهر ما به دليل نداشتن هزينه هاي مربوط به مسكن و خصوصاً اجاره آن، دست به تشكيل خانواده نمي زنند و اگر هم به سرشان بزند و ازدواج كنند، مشكلات اجاره مسكن در شهر بافق، نسبت به جمعيت  و وسعت آن، آنچنان كمر شكن شده كه آمار تعداد نامزدهاي عقدشده در بافق را بالا برده است. (دليل اين موضوع و قيمت كاذب و بالاي زمين  كه رشد بالايي هم دارد و تمام سرمايه هاي بافق را به خود جذب مي كند و همچنين اجاره بها در بافق موضوعي كارشناسي است كه بايد در جاي خود تحليل شود) .

از طرفي بسياري از جوانان  ما بصورت پيماني در شركتهاي اقماري شركت سنگ آهن مركزي مشغول به كارند و بطور متوسط 300 هزار تومان حقوق مي گيرند. نكته جالب اينجاست كه كاركنان رسمي شركت مذكور، كه حقوقي بطور متوسط بيش از 800 هزار تومان تا دو ميليون به بالا مي گيرند، هم از مزاياي سكونت در شهرك آهنشهر و امكانات آن بهره مندند و هم حق مسكن مي گيرند و هم اخيراً هر كدام 70 ميليون ريال به صورت وام مسكن با سود اندك و بازپرداخت طولاني (ماهانه کمتر از ۱۵ درصد)بدون قرعه كشي!! دريافت كرده اند. اما كارگران زحمتكش كه تعدادشان چندين برابربیشتر از نيروهاي رسمي است و حقوقشان هم چندين برابر كمتر، هيچ امتيازي ندارند و جديداً در صنف كارگري به صورت قرعه كشي به چند تن از کارگران وام قرار است پرداخت كنند. انهم با بهره و بازپرداختی که بیش از ۴۵ درصد از حقوقشان را شامل می شود ـ كه خود جاي تامل دارد و در مورد نحوه پرداخت، نحوه تشكيل صنف كارگري و عملكرد آن و اعضاي آن در جاي خود بحث خواهيم كرد ـ كه بيشتر به معني ساكت كردن كارگران و گذر زمان براي خاموش شدن اعتراضات است.

امروز در شهرك سنگ آهن خانه هايي را ديدم كه به ويرانه هاي ايوان مداين مي ماند. بر آن شدم تا شما هم نگاهي بياندازيد.

اميدوارم با مرمت اين خانه‌ها آنها را به مستحقان خانه بردوش بافقي، نه آنان كه خانه هاي نيمه سازشان 200 ميليون تومان مي ارزد، اجاره دهند. اكنون بسياري از رسمي ها ، دون شان خود مي دانند كه در خانه هاي قديمي شهرك آهن شهر بمانند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

تحجر و حسادت، گناهانی بزرگ

دوست عزيزم (پويا پوريا) در وبلاگ سخن تازه، مطلبي پيرامون عقب ماندگي بافق نوشته با عنوان" قحط الرجالي ، بلايی خودخواسته". با تاييد كلي مطلبش، مي خواستم ـ چون مجتهدان قديم!!! ـ حاشيه اي بر آن بنگارم.

قحط الرجالي در بافق معلول دو پديده است، كه تازمانيكه از بين نرود، ما شاهد رجال برجسته نخواهيم بود: تحجر و حسادت.

تحجر گرايي را كه مي توان اصلي ترين مانع موجود در راه گذر به دنياي مدرن امروزي دانست، با قحط الرجالي دور تسلسل باطل دارد. تا تحجر هست، قحط الرجالي خواهد بود و تا قحط الرجالي هست، تحجر همچنان مي تازد. چرا كه اين رجال ممتاز و متفكر هستند كه تحجر را از بين مي برند و باز هم انگار همين تحجر ـ كه دوست ندارم كلمه زيباي سنت را به غلط به جاي آن بگذارم اما تعصب را چرا ـ است كه نمي گذارد رجال ممتاز و متفكر به منصه ظهور و حضور برسند.

گرچه همواره در طول تاريخ، نشان داده شده كه اين تحجر است كه بالاخره به دست رجال ممتاز عصر، برچيده مي شود ـ تا دوباره، تفكر جديد به تحجري جديدتر در آينده دچار شود، زمان بسياري مي برد ـ. اين را متفكر قرن، شهيد علي شريعتي نيز در كتاب "نگاهي به تاريخ فردا" چنين تشريح مي كند:"آينده متعلق به متفكران ممتاز و انگشت شماري است كه امروز، مردم با آنها مخالفند" مردم متعصب و متحجر بافق، اجازه حضور و ظهور متفكران نوانديش و پويا را در بافق نمي دهند. بايد انقلابي در افكار و رفتار و گفتار اینان ايجاد كرد تا بتوان زمينه حضور اين طيف روشنفكران متفكر را كه لازمه پيشرفت اين ديارند، فراهم آورد.

 عامل دوم كه به نظرم مي رسد حسادت است. مردم بافق به شدت نسبت به همشهريان خودخصوصاً همدوره اي هاي خود حسادت مي ورزند. حسادت كه از جمله هيجانات دروني انسان مي باشد تاثيرات منفي شديدي دارد و شخص حسود هم به خود لطمه مي زند و هم به ديگران.

ريشه حسادت در بزرگسالان را بايد در كودكي آنها جست. در واقع اين خانواده است كه حس حسادت را در كودكان خود تشديد مي كند. يكي از راههاي اين شدت بخشيدن، مقايسه كردن با هم سن و سالان است كه متاسفانه هنوز در بافق هستند پدران و مادراني كه فرزندان 50 ساله اشان را با هم سن و سالانشان كه احتمالاً مديري موفق اند و يا ثروتمندترند مقايسه مي كنند. مهمترين عقده رواني اي كه پيش مي آيد تحقير شدن و احساس حقارت كردن است. به همين دليل فرد تحقیر شده كه نمي تواند خود را به سطح آنها بالا بكشد، با ابراز حسادت سعي مي كند با كشيدن آنها به پايين، خود را همسطح آنها انگارد. فكر مي كنيد تا چه ميزان از ورشكستگي یک تاجر موفق و يا عزل مدير موفقي در بافق، بسياري از مردم، در دل، شاد مي شوند؟! حتي اگر براي خودشان هم مفيد بوده باشند. (در مثل مناقشه نيست مثال آن خري است كه حاضر بود سقط شود تا صاحبش ضرر كند)

اصل بهداشت رواني در اين مورد مي گويد: نقاط ضعف خود را بشناسيد و آنها را مرتفع سازيد. هرچقدر افرادي كه حسادت مي كنند، مهارتهاي بيشتري كسب كنند، كمتر حسادت مي ورزند و اين موجب تلاش و كوشش بيشتر مي شود.

شايد بارها شنيده باشيد كه در بين مردم بافق، همدلي و تفاهم و تعامل نيست. ريشه تمام اين تفرقه ها در حسادت است. بهتر است با پيداكردن نقاط ضعف خود و قوي كردن آنها، همراه با فرار از تحجر و دگماتيسم و تعصب ـ بنام "سنت" ـ ريشه هاي حسادت را در خود بخشكانيم تا بتوانيم زمينه ظهور و حضور متفكراني پويا، نوانديش، با ايمان و تاثيرگذار را كه بافق براي پيشرفت به آنها نيازمند است، فراهم سازيم.

به سيه كاري، طمع داريم حسن عاقبت

دولت بيدار را در خواب مي جوييم ما!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

در زير شلاق طبيعت

 

 اين ساختمان زيبا در باغ فين كاشان نيست. در حافظيه يا ارامگاه سعدي هم نيست. اين ساختمان در همين پارك تفريحي آهن شهر است. ساختماني كه با دستان هنرمند مجسمه سازي كه چند صباحي در شركت سنگ اهن و در دوره مديريت قبلي كار ميكرد و متاسفانه نامش را فراموش كرده ام، تزيين شده و قرار بود به عنوان يك كافي شاپ نسبتاً مدرن و زيبا اماده به كار شود. دو سه سال پيش يادم مي ايد بيش از ۷۰ ميليون تومان براي ساخت اين مجموعه هزينه شد. به گونه اي مي توان گفت تعامل مدرنيته و سنت. با نمايي زيبا از بيرون و زيباتر از درون.

البته گذر زمان هم از بيرون و هم از درون، آنرا تخريب كرده و طبيعت، سرسختي خود را به ان نشان داده است. در زماني كه رئيس جمهور فعلي روي كار آمد، مديران شركت از ترس پاسخ به سوال رايج آنزمان دولت نهم ـ چرا هزينه شده و كي هزينه كرده و چه كسي سود برده است؟ ـ درش را پلمپ كردند و آنرا به دست فراموشي و باد و باران سپردند و صورت مسئله را پاك كردند تا سوالي هم پرسيده نشود.

به زحمت از وراي شيشه هاي رنگي آن مي شود داخل تاريك را ديد. اما از يك شيشه شكسته توانستم عكسي از درون آن بگيرم.

سوال اين است كه آيا اين بناي زيبا، بايد به دست باد و باران و گرما و سرما رها شود؟ هزينه اي كه صرف اين بنا شده است، نتيجه اش فراهم آمدن محلي بايد باشد براي جوانان ما و خانواده هاي ما و ميهمانان اين شهر تا در زيبايي آن و آرامش آن، اندكي بياسايند و به فكر فرو روند. وقتي هزينه اي كه صرف شده نتيجه نداشته باشد، اين، دزدي از بيت المال است. از مسئولان مي خواهيم تا اين ساختمان به خرابه اي بيش از اين دچار نشده، اندكي بجنبند.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

نسل اینده، بی سوادتر از ما، نسل ما بی سوادتر از گذشته و....

میزان سواد جوانان امروز و نسل بعد از ما (نسل ما که تکلیفش معلوم بود) که در دوره جنگ نیست و به قول سیاسیون، در ثبات به سر می بریم، کمتر و کمتر از گذشته است. چند روز پیش یکی از معلمان بافقی، در مورد تصمیمات اخیر وزارت آموزش و پرورش می گفت. بر ان شدم تا تحلیلی بر مدارسمان، گرچه چندسالی است از مدرسه رفتن ما می گذرد، بنویسم.

در مجموع، دانش آموزان امروزی نسبت به قدیمی ترها کندذهن تر و بی سواد ترند. این، برمیگردد به وجود تکنولوژی. در روزگار مدرسه رفتن ما، یک خودکار وجود داشت که در نهایت پیشرفت ان، مایعی غلیظ درونش بود و مثلاْ اتومبیل و یا کشتی ای درون آن مایع، به اینطرف و آنطرف می رفت. اما امروزه می بینیم بچه های ۱۰ - ۱۲ ساله موبایل دارند و کلی از کامپیوتر می دانند و بلوتوث بازی می کنند و حتی کودکان می دانند که رم کامپیوترشان یا کارت گرافیکش، چند گیگابایت است. حتی کامپیوتری که ما در زمان دانشجویی خریدیم به زحمت هاردش به یک گیگابایت می رسید و هنوز هم ویندوز ۹۸ نیامده بود و از سی دی خبری نبود و فلاپی تنها چیزی بود که به داشتن ان افتخار می کردیم. اینها همه سرمایه ای بود که پیشرفته ها از تکنولوژی داشتند. اما امروز وضع فرق می کند. با این پیشرفت تکنولوژی کم کم نوبت دست و پا زدن ما در مرداب تکنیک فرا می رسد. البته این باز هم از عدم اگاهی از نحوه استفاده بهینه از این امکانات است. بحث نوع استفاده بهینه از تکنولوژی برتر ـ که در کشورهای غربی دارد بهتر انجام می گیرد ـ هم از حوصله بنده و هم از حوصله این متن خارج است و فضایی وسیع تر و ذهنی آرامتر می خواهد.

شنیدم در مدارس ما، قوانینی وضع شده است. مثلاْ مدارس نیازی به معاون ندارند و فقط معاون پرورشی می خواهند. (که وظیفه اش مشخص است و استراحت مفصلی می کند) و اضافه کاری معلمان حذف شده است و... بدتر از آن، در استان یزد هیچ کلاسی نباید کمتر از ۳۸ نفر باشد. این اخری به نظر می رسد که ضربه اخر را به پیکره ناتوان و علیل اموزش در این کشور خواهد زد.

از طرفی معلمان ما هم که دیگر آن معلمان قدیم نیستند. یادم می اید ابهت و علم معلمان خودمان را که اکنون قابل قیاس با هیچ یک از معلمان فعلی ـ که بسیاری از همشاگردیهای ماهستند و می شناسیمشان ـ نیستند. انقدر مشکلات اقتصادی گریبانگیر همه و آنهاست که غصه خوردن برای عدم پیشرفت یک دانش اموز،آخرین اولویت غصه خوردن برای یک معلم است. بگذریم که بسیاری از معلمان اعتیاد دارند و شنیده ام که حتی دانش اموزان برای آنها مواد می اورند که امیدوارم فقط در حد شنیده ها باشد. حتی شنیده ام که برخی از انها درون کلاس چرت هم می زنند. .... معلمان زن هم که فکری جز گرفتن یک ریال بیشتر و اضافه کاری و امتیاز گرفتن از رفتن و عضو شدن در بسیج و ... ندارند انهم با چشم همچشمی ها در خریدن زمین و ماشین و این اواخر خریدن باغ و ده و ... و رفتن حج و کربلا و ... گرفتن وام برای ثبت نام حج ـ که رفتن حج با وام و سود دادن و ... از ان حرفهاست ـ برای جلب نظر مردم. این هم نوعی ابتذال در مسلمان بودن است.

باز هم عصر جمعه است و حوصله نوشتن نیست. قلم که به بیان مشکلات در اجتماع  ـ هرچند کوچک بافق ـ ما می رسد، انقدر زیادند و حوصله کم، که گلایه کردن، ارزش خود را از دست می دهد.

اما در کل می خواستم بگویم شاید دست اندرکاران دولتی ما، زیاد هم از نسل بی سواد و ظاهربین و گرفتار تکنولوژی و نه بافکری عمیق و ورای این ارتباطات، بدشان نمی آید. حداقل این نوع نسل، زیاد به این فکر نمی کند که دولتمردان ما چه می کنند؟ چرا می کنند؟ چرا اینهایند؟

زمانه ایست که تاجی اگر فروشکند                      

زلاشه اش ، غل و زنجیرها به پا دارند!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

تافته های جدابافته در منهتن بافق

دیروز رفته بودم معدن چغارت. در محوطه استخراج دیدم دستگاه های عظیم الجثه مثل خوره بر جان زمین افتاده اند. هر کامیونی چه میزان سنگ می برد؟ هر بیل مکانیکی چه میزان سنگ می کند؟ در طول روز چه میزان سنگ استخراج می شود؟ در طول هفته و ماه و سال و ....؟ آنهم نه خاک، که سنگ آهن باارزش. قطارها را دیدم که پشت سر هم بارگیری می کنند. شرکت سنگ آهن هر ماه افتخار می کند که به تولید سنگ اهن بیشتر دست پیدا کرده و رکورد تولید را شکسته است. گرچه صدور مواد خام از خامی صادرکنندگان ان است، اما باز افتخار می کنند که صادرات سنگ اهن بالاتر رفته و هر روز درآمد بیشتری نصیب شرکت می گردد. شنیده ام که بیش از ۲۰ میلیارد تومان پول در یکی از حسابهای بانکی شرکت سنگ آهن در یکی ازبانکهای بافق راکد مانده و به هیچ زخمی نمی خورد. از ارزش افزوده و تبدیل این ماده خام به فولاد و گندله و آگلومراسیون هم که هیچ خبری نیست. پس هر چه می خوریم از مایه می خوریم و آینده را خدا میداند و بس که چه پیش خواهد امد!!!

اما می خواهم این سوال را مطرح کنم که سهم مردم بافق از این معدن ـ که به آنها تعلق دارد ـ چیست؟ به شهر بافق که برگشتم جواب سوالم را یافتم: حتی کمتر از ۵ درصد در خوشبینانه ترین حالت. خیابانها و معابر و میدانها و کوچه های شهر بافق را که دیدم ، دیدم چه تفاوت عظیمی است بین این شهر و هر شهر صاحب معدنی. در هیچ جای جهان به محرومی بافق، شهری صاحب معدن را نخواهید دید. خصوصاْ این منطقه که خاکش پر است از معدن و به گفته دوستی از تمام معادن کشور آلمان، این منطقه بیشتر معدن دارد. نمی دانم این ثروت در کجا هزینه می شود.

البته چندروزی است شهرک آهن شهر را ـ خصوصاْ ورودیه ان را ـ متفاوت تر از گذشته می بینیم. در ابتدای ورودی شهرک، علاوه بر درب نسبتاْ جالب و کوتاه قد ان، که چندین میلیون خریداری شده، و از ساعت ۱۲ نیمه شب بسته می شود، یک سرعت گیر بزرگ دیگر را هم اضافه نموده اند. انگار وارد پادگان نظامی می شوید. بعلاوه تزیینات نور و گلکاری و برج های نور و تابلوهای زیبای راهنما و .... نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کند. در معیت دکتر الهی قمشه ای که بودم، هنگام ورود به شهر بافق می گفت: این شهر شهردار ندارد اما زمانی که به شهرک آهنشهر وارد شد گفت این جا شهردار دارد. می خواهم بگویم ـ نه به عنوان دفاع از عملکرد شهردار بافق و نه هجمه علیه شهردار آهنشهر ـ هر جا که پول باشد، زیباتر هم می شود. شهرک اهنشهر انگار دنیایش با دنیای مردم بافق و شهر بافق فرق می کند. یاد محله منهتن نیویورک آمریکا می افتم. در آن محله،  منهتن نشینان، خود را اصلاْ نیویورکی نمی دانند. البته افرادی را هم که وارد محله منهتن می شوند و از نقاط دیگر نیویورک می ایند، را به چشم دیگری نگاه می کنند. همانطور که بافقی ها وارد اهنشهر می شوند. نکند خیال می کنند بافقی ها مال شهرک نشینان را می دزدند که اینچنین نگاهبانی میکنند.

این شائبه پیش می اید که نکند ثروتهای شرکت سنگ آهن در اینجا خوابیده است و می ترسند که مردم بافق بیابند و بفهمند و ببرند. نکند این سرمایه ها و سودها از آن کارکنان این شرکت آنهم رسمی های شهرک نشین است که در این شهرک زندگی می کنند و از همه امکاناتی برخوردارند و تازه به انها وام مسکن هم تعلق می گیرد. دیر نخواهد بود که به بافقی ها به دیده کویریانی پابرهنه و بی فرهنگ و بی شعور و عقب افتاده و ... بنگرند.!

این شائبه پیش می آید که غارتگران بیت المال شرکت، همه در این برج و باروهای منهتن بافق، با ان ورودیه مستحکم و باروهای چندجانبه، سکنی گزیده اند. پیشنهاد می کنم همانطور که آنها خود را تافته جدابافته می دانند نیروی مردمی در میدان روبروی شهرک آهن شهر دست به دست هم بدهند و از ورود این شهرک نشینان به بافق خودداری کنند. حال که انها تافته جدابافته اند، بافقی ها نیز آنها را به شهر خود راه ندهند، تا مدیران شرکت بدانند بافق و شهرک آهنشهر و معدن چغارت و شرکت سنگ آهن ارث پدری آنها که رسمی این شرکتند نیست. در همان محوطه استخراج ندیدم نیروی رسمی را که راننده این کامیونها باشد و در این محیط مسموم و داغ کار کند. رسمی ها تنها در اتومبیلهای کولردار و اتاقهای کولرگازی دار خنک نشسته اند و سقز می جوند. آنها که سخت ترین کار را برعهده دارند و آمار تولیدی را که مدیران به ان قمپز در میکنند، بالا میبرند همین نیروهای بافقی پیمانکارند که شرکت سنگ آهن یادش هم نمی آید آیا خانه دارند و یا خیر؟!! آیا حقوقشان کافی است و یا خیر؟ خودم بارها دیده ام مدیران رده بالای شرکت را که چگونه دنبال اضافه کاری و پاداش و ماموریت و ...  بیحسابند، بدون رفتن اضافه کاری و یا ماموریت. چرا که اضافه کاری ۱۲۰ ساعته یک مدیر رسمی سنگ آهن از کل حقوق یک نیروی پیمانکار در سخت ترین شرایط کاری باز هم بیشتر است. اما اضافه کاری ساعتی ۱۲۰۰ تومان این کارگران زحمتکش، حتی اگر حضور پیدا کنند محسوب و پرداخت نمی شود.

همه مدیران شرکت، بدانند حتی اگر مدیری زحمتکش و حامی کارگر باشند هم چون مرحوم مهندس درویش ، سرنوشتی جز رحل اقامت از این دنیای فانی و جوابگویی در ان دنیا نخواهند داشت. چه برسد که از این قماش هم نباشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  | 

وحشی بافقی ، این در وطن خویش غریب

اين بار روي سخنم با جامعه ادبي بافق است. درست است كه در اين بحبوحه تورم و گراني و سياستهاي تنش زاي بين المللي و تحريم ها عليه ايران ـ كه آينده نامطمئني را پيش روي ما مي نهد ـ حرف از فرهنگ و ادب و هنر ، آب در هاون كوبيدن است و زمزمه در بازار مسگري. اما باز هم بايد گفت و باز هم بايد گفت. چرا كه نمي توان هيچگاه اوضاع خاطر جمع و كيفوري را براي اين مملكت ايجاد كرد و در سايه آن آرامش، نشست و با طيب خاطر از فرهنگ و ادب سخن گفت. مگر نه اين است كه همين فرهنگ و هنر عامل پيشرفت و سوق دادن هر كشوري به آرامش و ثبات در تمام زمينه هاست. همين كشورهاي غربي نامسلمان! در فرهنگ و هنر اكنون پيشتازند. اما ما كماكان "داشتم داشتم" را لقلقه مي كنيم و ورد زبانمان است: "هنر نزد ايرانيان است و بس" . آري اكنون مي توان گفت:"هنر نزد ايرانيان بود و بس".

كجايند هنرمندان و هنردوستان قديمي كه ببينند جوانان امروز ما چگونه وقت خود را صرف سرك كشيدن در زندگي شخصي فلان بازيگر دسته چندم سينماي پيش پاافتاده هند مي كنند و خود را هنرمند و هنرشناس مي دانند اما يك ذره نه رضاعباسي را مي شناسند و نه ميرزا غلامرضا اصفهاني را، نه احمد شاملو را و نه بيدل دهلوي را، نه مرضيه را و نه قمر االملوك وزيري را، نه پرويز فني زاده را و نه ابوالحسن خان صبا را، نه علي شريعتي را و نه مصطفي چمران را و ... .

بگذريم. سخن به اين بهانه بود تا به مسئولان بافقي به طور عام و به فرهنگي ـ ادبي شان به طور خاص، بگويم از سازمانهاي خارجي حامي يوزپلنگ آسيايي اندكي يادبگيريد. آنها براي نگهداشتن چند قلاده چيتا، چه هزينه ها كه نمي كنند، چه برنامه ها و همايش ها و حمايتهاي مالي و معنوي، چه از خود چيتا، چه از هر كسي كه حامي او باشد. اما ما براي زنده ماندن ادب و فرهنگ اين خطه كويري چه كرده ايم؟ چه مي كنيم ؟ و چه خواهيم كرد؟ ... هيچ! تنها جواب به هر سه سوال.

در آسمان ادب ايران زمين، شاعري حضور دارد بسيار پررنگ و پرنور: وحشي بافقي. كه همه او را شاعري شوريده مي دانند. وحشي جزو شاعراني است كه گله مندي همراه با قهر و آشتي زيبا و لطيفي با يار دارد. به اعتراف خود او: خرده بر حرف درشت من آزرده مگير     حرف آزرده، درشتانه بود، خرده مگير

تمامي آنها كه دستي بر شعر دارند، وحشي را دوست مي دارند و با اشعار او صفا مي كنند. اما دريغ از مردمان همشهري اش كه اكنون نمي دانند او كيست؟ نه كه مردم عادي ما كه مسئولان شهرمان نيزهم. يادم مي آيد در كنگره شعر روستاي كشور در بافق، فرماندار وقت، حسين تفكري، كه خود سالها فرهنگي بوده، شعري از وحشي بافقي در افتتاحيه اين كنگره خواند با اشتباهي فاحش در قرائت شعر. (از خواندن  "زلف شكن در شكن" عاجز بود و خواند: "زلف شكنِ در شكن" با كسره "شكن" ابتدايي آنهم دو بار) يا دوستي بافقي داشتم در تهران كه رشته مهندسي عمران دانشگاه اميركبير مي خواند. روزي به من گفت: اين حافظ، عجب شعري سروده : الهي سينه اي ده آتش افروز  در آن سينه دلي وان دل همه سوز    هر آن دل را كه سوزي نيست دل نيست    دل افسرده غير از آب و گل نيست. گفتم چرا؟‌مگر كجا نوشته بوده؟ گفت : در نمازخانه دانشگاه اميركبير تهران. حسرت خوردم از اينكه يك تحصيلكرده دانشگاهي نبايد بداند اين شعر از همشهري اوست نه حافظ!!!

بجاي آنكه شاعر شهير شهرمان را به مردم اين خطه بشناسانند، كنگره شيخ محمد تقي بافقي برگزار مي كنند آنهم از نوع بين المللي اش!!! شيخي كه تنها چيزي كه مردم و حداقل بنده از او مي دانم اينكه يا وي به رضاخان سيلي زده و يا رضا خان به او... همين و هيچكس هم در مراتب علمي و عرفان وي نظري ندارد. حتي خروجي شهر يزد به مهريز را بنام شيخ محمد تقي بافقي نامگذاري كرده اند اما وحشي بافقي جايگاهي ندارد. مطمئنم همانطور كه شما خواننده هم مي داني، اين خواست حكومت است كه افرادي چون شيخ محمد تقي بافقي (به قول امام جمعه شهرمان : آشيخ ممتقي بافقي) را بزرگ كنند و افرادي چون وحشي بافقي را ناديده بگيرند همانطور كه ديديد شهريار را به چه ميزان بزرگ مي كنند اما از احمد شاملو و صادق هدايت به راحتي مي گذرند.

بياييم مردي عارف و شاعر و دلسوخته اي چون وحشي بافقي را به جهانيان بشناسانيم. برگزاري كنگره بين المللي وحشي بافقي، مي توانداندكي از داغ خراب كردن خانه وي را به بهانه بزرگ تر كردن مسجد جامع ـ كه نشانه بارز نافهمي متوليان آنزمان بود ـ را مرهمي بنهد. كاش مسئولان امروز ما، خصوصاً مسئولان شركت ثروتمند سنگ آهن مركزي كه هميشه خود را براي اجراي هر كاري قيم مي دانند، اندكي با صرفه جويي ـ حتي ـ در سفرهاي خارجي مديران خود به اقصي نقاط دنيا؛ هزينه برگزاري چنين كنگره اي را متقبل مي شدند. آرزو مي كنم  (آرزو بر جوانان عيب نيست و من هم به شهادت شناسنامه ام جزو اقشار جوان اين مملكتم) كاش مسئولان متولي شهرمان، تنها اندكي، اهل ذوق و ادب و هنر و فرهنگ و فهم بودند. يك سر سوزن. يك ارزن.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت   توسط آزاد  |